تبليغاتX
ناز آفرین

ناز آفرین

حرف دلم را با توگفتم...محرم رازم شدی.بمان با من...تا آخر دنیا...تا آنجا که مرزی بین ما نباشد

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

 زني در حال عبور او را ديد .

 او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش

 کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم

کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:37 توسط نازنین| |

 

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش

رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او

در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگى شان رفت و مشکل را با او در

ميان گذاشت.

دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت

چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به

من بگو:

«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.

اگر نشنيد همين کار را در فاصله  ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به

همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه  شام بود و خود او در اتاق

تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است.

بگذار امتحان کنم.

سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟

جوابى نشنيد.

بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم

شام چى داريم؟

باز هم پاسخى نيامد.

باز هم جلوتر رفت و از وسط حال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش

فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟

باز هم جوابى نشنيد.

باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.

اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مى گويم: خوراک مرغ!

 

 ****

 

<<نتيجه اخلاقى>>

مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مىکنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در

خود ما باشد.

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:42 توسط نازنین| |

 

خدایا شرمنده ام ...

حرفهایت را شنیده ام و می دانم ...
اما چون کودکی لجباز مسیر خود می روم ،
پشت به تو می کنم به جلوی رویم می آیی ....
چشمانم را می بندم در ذهنم نوازش می کنی ....
فراموشت می کنم لحظه به لحظه به یادم داری ....

بنده تو می فهمد که هر روز کوله بار شرمش سنگینتر از دیروز است ...
به خودت قسم که می فهمد و می داند ، اما ....
چاره چیست ؟

ضعیفم آفریدی ، دست و پایم در زنجیر هوس خلق کردی و میل سرکش پرواز به سویت را در درونم نهادی ...
شکنجه است ؟؟
یا امتحان ؟؟
اما شیرین است !

دوستت دارم که دوستم داری و توجه داری به من ...


نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:34 توسط نازنین| |
عشق: کلمه ای ست که بارها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود

عشق: صدایی ست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند

عشق: نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود

عشق: رنگی ست از هزاران رنگ اما بی رنگ است

عشق :نوایی ست پر شکوه اما جلالی ندارد

عشق: شروعی ست از تمام پایان ها اما بی پایان است

عشق: نسیمی ست از بهار اما خزان از آن می تراود

عشق: کوششی ست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه است

عشق: کلمه ای ست بی معنی ولی هزاران معنی دارد

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:26 توسط نازنین| |
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود.

زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست .

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:59 توسط نازنین| |

 داشتن و به اوج رسيدن،خواستني و تمام نشدني،

حالا اينجا کنار اين همه خاطرات باراني تنها به تو مي گويم دوستت دارم

که مي خواهم بماني ؛بمانم

نه در لحظه ها و ثانيه ها!! که در تمام نفسها بي دريغ تر از هميشه

حضور معطر تو بودن درست آن زمان که نيستي

لحظه ها با بوي خاطراتمان جان مي گيرد

 مي ماند براي من يک نگاه تو

 همين قدر که بدانم هستي کافيست

 حالا همين جا وهر جا که نباشم وباشي

يک حس آشنا مرا با خود مي برد فرياد مي زند که

هستم با تو

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:39 توسط نازنین| |

سخت ترين ديدار 

سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......

بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........

 به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس ....

 ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......

بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........

به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس ....

 

نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:4 توسط نازنین| |