تبليغاتX
ناز آفرین

ناز آفرین

حرف دلم را با توگفتم...محرم رازم شدی.بمان با من...تا آخر دنیا...تا آنجا که مرزی بین ما نباشد


 

 از طرف خدا

 

 به: شما

 

 تاریخ : امروز

 

 از: خالق

 

 موضوع : خودت

 

 من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .

 

 لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفع کردن آن تلاش نکن .

 

 آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو !

 

 وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نکن .

 

 در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن .

 

 ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.

 

 شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

 

  ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.

 

وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده..

 

 وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

 

  ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟

 

  شکر گزار باش .

 

 در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.

 

  وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی :

 

 به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.

 

  ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی : متشکرم از شما ، ممکنه در مسیر زندگی آنها تاثیری بگذاری که خودت هرگز نمیدانستی!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:9 توسط نازنین| |
http://lorestani.blogtak.com/post-29536.html

حتما برید بخونید من آفتابگردون در بستر رز هستم

کیمیا خواهری برو بخووووووووووووووووووووووووون

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:29 توسط نازنین| |

) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین

2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز

3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس

4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری

5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون

6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن

7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس

8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر

9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز

10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه
 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:5 توسط نازنین| |

سالروز تولد ديگران را به خاطر بسپار

با صميميت دست بده

در چشم ديگران نگاه كن

از عبارت (خواهش ميكنم) زياد استفاده كن

نواختن يك ساز را ياد بگير

در حمام آواز بخوان

كمتر از درآمدت خرج كن

اتومبيل ارزان قيمت سوار شو اما بهترين خانه اي را كه توان داري بخر

قرض هايت را زودتر پس بده

در روز تولدت درختي بكار

سالي يكي دوبار خون اهداء كن

راز نگه دار باش

زياد عكس بگير

اشتباهاتت را بپذير

هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نكن

سلامتي را دست كم نگير

از گفتن كلمات كنايه آميز اجتناب كن

شريك زندگيت را با دقت انتخاب كن 95 % خوشبختي ها بد بختي ها ي زندگيت ناشي از همين يك تصميم خواهد بود

هر از گاهي به فرزندانت بگو كه چقدر نازنين اند وتو چقدر به آنها اعتماد داري

هرگز به مقدسات كسي توهين نكن

به زندگي خصوصي فرزندانت احترام بگذار پيش از ورود به اتاق شان در بزن

زبان انگليسي ياد بگير تا چند سال ديگر همه انگليسي حرف خواهند زد

معاينات منظم پزشكي و دندانپزشكي داشته باش

وقت شناس باش و روي وقت شناسي ديگران نيز پافشاري كن

تميز و آراسته باش

يادت نرود كه بالاترين نياز عاطفي هر كس مورد تحصين واقع شدن است

بهترين دوست همسرت باش

مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانكي شان

گوشت قرمز كم بخور

نمك كم بخور

براي همه موجودات زنده احترام قائل باش

غيبت نكن

غر نزن

هر روز به موسيقي دلخواهت گوش بده

اگر با همسرت دعوا داشتيد صرف نظر از اينكه حق با چه كسي بوده عذر خواهي كن و بگو معذرت مي خوام تو را ناراحت كردم اينها كلمات شفابخش جادويي هستند

حرف كسي رو قطع نكن

قدر نعمت هايت را بدان

هميشه و در همه حال به خداوند توكل كن

با مدرسه فرزندت در ارتباط باش

افكار محرمانه ات را مخفي نگه دار

وقتي در جمعي از تو خواستند دعا كني فورا اين كار رو بكن

اگر مي خواهي كسي رو نصيحت كني اول خودت به آن عمل كن

سعي كن بيشتر مطالعه كني

كمتر تلويزيون تماشا كن

پيش از ازدواج حداقل شش ماه نامزد باش

هيچوقت فرصت قدم زدن با همسرت را از دست نده

در يك شب سرد كتت را روي دوش همسرت بينداز


كتاب نكته هاي كوچك زندگي از: اچ جكسون براون

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:47 توسط نازنین| |

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:31 توسط نازنین| |

1- به تماشای غروب آفتاب بنشینید.
2- بیشتر بخندید.
3- کمتر گله کنید.
4- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنید.
5- هدیه‌هایی که گرفته‌اید را بیرون بیاورید و تماشا کنید. شاید برایتان قابل استفاده باشند.
6- دعا کنید.
7- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنید.
8- هر از گاهی نفس عمیق بکشید.
9- لذت عطسه کردن را حس کنید.
10- قدر این که پایتان نشکسته است را بدانید.
11- زیر دوش آواز بخوانید.
12- با بقیه فرق داشته باشید.
13- کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.
14- به دنیای بالای سرتان خیره شوید.
15- با حیوانات بازی کنید.
16- کارهای برنامه‌ریزی نشده انجام دهید. برای انجام آن در همین آخر هفته برنامه‌ریزی کنید!
17- برای کاری برنامه‌ریزی کنید و آن را درست طبق برنامه انجام دهید. البته کار مشکلی است!
18- از تناقضات لذت ببرید.
19- دستان خود را در آسمان تکان دهید.
20- در حوض یا استخری که ماهی دارد شنا کنید، کنار آنها.
21- از درخت بالا بروید.
22- در حال رفتن به کلاس، یکبار دور خودتان بچرخید.
23- به دیگران بگوئید که خوشگل شده‌اند.
24- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، ...) برای خودتان جمع‌آوری کنید.
25- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه بروید.
26- آدم برفی یا خانه  ماسه‌ای بسازید.
27- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشید پیاده روی کنید.
28- وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان یک بستنی بخرید و با لذت بخورید.
29- جلوی آینه شکلک در بیاورید و خودتان را سرگرم کنید.
30- فقط نشنوید، سعی کنید گوش کنید.
31- رنگهای اصلی را بشناسید و از آنها لذت ببرید.
32- وقتی از خواب بیدار می‌شوید، زنده بودنتان را حس کنید.
33- زیر باران راه بروید.
34- تا جایی که می‌توانید بالا بپرید.
35- برقصید. حتی در تختخواب.
36- کمتر حرف بزنید و بیشتر بگوئید.
37- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشوید، حرکات ورزشی انجام دهید.
38- بازی شطرنج را یاد بگیرید.
39- کنار رودخانه یا دریا بنشینید و در سکوت به صدای آب گوش کنید.
40- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهید

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:25 توسط نازنین| |


اولین هنری که پس از دیدن چهری آرایش کرده برخی دختران امروزی به ذهن شما متبادر می شود چیست؟

الف- مینیاتور

ب- صافکاری ، بتونه کاری و نقاشی اتومبیل

ج- دو پینگ

د- من به ناموس مردم نگاه نمی کنم
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:16 توسط نازنین| |

تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند
موبایل یكی از آنها زنگ می زند
مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع به صحبت می كند
همه ساكت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند
مرد: بله بفرمایید
زن: سلام عزیزم منم باشگاه هستی؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم
زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر
زن:می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه
زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش
زن: باشه بعدا میبینمت خیلی دوست دارم.
مرد:خداحافظ
مرد گوشی را قطع میكند مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند
بعد مرد می پرسد: این گوشی مال كیه؟؟؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:45 توسط نازنین| |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:7 توسط نازنین| |
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌ دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان،

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:33 توسط نازنین| |

زندگی یه بازی که خدا واسه ما آدما گذاشته که بیکار نشینیم ، یه بازی فکری ، مثه همونایی که مامان باباها وقتی بچه بودیم واسمون خریدن ، زندگی اونطوریام که میگن سخت نیست یعنی اگه واقعاٌ اینطوری فکر کردین واقعاٌ بی انصافی کردین... آخه خدا چطوری دلش میاد که ماهـارو بـرنجونه ؟!  اونم ماهایی که به خاطرمون اون فرشته هایه پاک و معصوم به پـامــون سجده کردن  ، ماهایی که خدا به خاطرمون یکی از فرشته هاشو از بهشت اخراج کرد ؛ زندگی سخت نیست ما ها سختش می کنیم مایــیم که پـیچـیـدش میکنیم ! از بی کاریمونه !

این جــبر زمونه هم که میگن تلخه باور داشته باشین به اون تلخیایی که میگن هم نیست اصلاٌ جبری در کار نیست !

تویه بازی زندگی یه ســری اشـتـباه ها میکنیم که واسمون تلخ تموم میشه ومـیـندازیم تقصیر زمونه و اِسمشـو میــذاریم جبر زمونه ! ! !  ببین عزیزکم دنیا شیرین تر و قشنگتر ازاین حرفـاس که بخواد با اشـتباه ما تلخ بشه و به  مشــکلات زندگی تبدیل بشه

<<شک داری امتحان کن همین الان حرف اول مـُــشکلاتُ بردار >>

عشق و عاشقی عیب نیست ؛ هرکی میگه گناههِ که ، عاشق خدا نیست .

همین دوستی و عاشقی همین که خیلی ها اونــو بَد مـیـدونن و نــُچ نــُچ میکنن اشکال یا گناهه کبیره نیست !

اینم یکی از بازی هایی هست که خدا واسه ماها طراحی کرده  که بتونیم  با اون

 نیمه گمشده ی خودمون پیدا کنیم .

 آخه نیمه گمشده که مرگ و مردن نیست که بگیم شُتری ِ که آخرش در خونه ی همه می خوابه  آخه مرگ  که دست ما نیست که بخوایم انتخابش کنیم اما پیدا کردن وصله تن ِ آدم دست ِ خودمونه ...

این بازی قشنگ به جـُـز پیدا کردن ِ همسفر ِ زندگی بهمون کمک میکـنه که کم کم با دلمون عاشق نشیـم چون کاره دل عاشقی ِ بهمون کمک میشه که عقل و منطقمون به احساسمون چیره بشه .

حداقلش این بازی اینو بهمون یاد میده که هوسُ با عشـق اشتباه نگـیریم ، حـُـرمــت عشق بالاتر از این حرفاس خرابش نکنیم ...

نترس اگه بازی کردی و باختی ؛ نشکن ، پاشو این بازیو ادامه بده وسـط ِ راه ولــش نکن به امان ِ خدا !! انجام بده تا تو ببری ...

 <<<<<<هی این حرفارو بد برداشت نکنین !! نکنه تویه این بازی دل کسیُ بشکنین

چون قانون این بازی اینه که هر چقدر بتونی محبت کنی تازه این بازی هم مثه بازیایه دیگه امتیاز منــفی داره  مبادا کاری کنی که بعداً پشیمون بشی فرصت زندگی  محدود تر از اینه که جبران کنی >>>>>>

حالا اگه این وسط دو نفر بهم نرسن تروخدا نندازین تقصیره خدا به همون خدا قسم که  خدا دوست داشتنی تر و مهربون تر از این حرفاس که بخواد دلارو از هم جدا کنه ، مگه اینکه اون دلا حقـیقـتا ً همدیگرو نخوان...

 دیگه نمی تونم مهربونیایه خدامــونــو توصیف کنم هیشکی نمی تونه ،

  فقط اینو میشه گفت که خدا با من و تو وهمه ی کسایی هست که واقعاٌ واسه هم آفریده شدن .

پ . ن : خطاب به همه کسایی که ادعای عاشقی میکنن اما اونو به بازی میگیرن   

 پ . ن : خطاب به کسایی که  خدارو مقصر جدایی میدونن

 پ . ن : عشق پاکه ، مقدسه ... ترو خدا زشتش نکنین ...خرابش نکنین.. حداقل حُرمت بازی خدارو نگه داریــــم .

  

.:والــــســـلام :.

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:48 توسط نازنین| |

              

من هستم و تو هستی و یک فاصله بین ما

من تنها هستم و عاشق هستم و دلتنگ تو

هیچ وقت بهت نگفتم امّا بدونی بد نیست

لحظه هایی بود که هروقت دلتنگت میشدم کارم گریه کردن بود و غصه خوردن وکفر گفتن   

امـــا مدتیه که کمتر دلتنگت میشم

 آخه با خدا آشتی کردم  همش سر سجاده عشق سجده میکنم و تورو دعا می کنم

با خدا راز و نیاز می کنم

کار من شب و روز شده درد و دل با خدای مهربونم

پیش خدای خودم سجده میکنم وازش به خاطر اینکه با من و   تو هستش تشکر میکنم

 و اینکه روزی ما رو به هم میرسونه ...

من که به فرداهای باهم بودنمون امیدوارم  و توهم امید وار بــاش

من هستم و روز و شب رازونیاز با خدا ؛ یک دل پر از راز دارم و تو هستی که تنها نـیــاز منی

بعد از ذکر خدا اسم مقدس تورو زمزمه میکنم ؛ برای خـــدا و برای دلم

ای خـــدا ما رو به هم برسون...

تو که مهربونترینی تو که بخشنده تــرینی  اصلاٌ همه ی عاشقای راست راسَــکیوُ بهم برسون

آخــه خدا جونم تنها امیــد ما فـــقـــط تو هستی

تنــها تویــی که مـیــتــونی خوشبختیــمون تضــمین کنــی

عــشــق ما پاکه ؛ قبلــه ی ما مـقــدسه ؛ این قشنگترین لحظــه عاشقیست

آره گل همیشه بهارم وقتی با خــدا درد ودل می کنم احساس آرامش میکنم

میدونی احساس می کنم  قفط اونه که درد دلم می فهمه و میدونه که چه آرزوهایی دارم

کار من شب و روز دعاست ؛ به خدا عشق ما بــی ریاست

عشق ما مقدس است ؛ خدا با ماهستش ؛ همین برای من و تو بســـه

آره سجده میکنم در برابر او ؛ دعا میکنم تو رو و راز دلم رو بهش میگم

و ازش میخوام که منو به تنها آرزوم که رسیدن به تو هست برسونه ... 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:45 توسط نازنین| |

 

 

اگه میخوای ارزش ده سال رو بفهمی ..از زوجی که تازه از هم جدا شده اند بپرس

 


اگه میخوای ارزش چهار سال رو بفهمی ...از یه فارغ التحصیل بپرس

 


.اگه میخوای ارزش یک سال رو بفهمی ....از یه محصل که در امنحان آخر سال مردود شده بپرس

 


اگه میخوای ارزش 9 ماه رو بفهمی ....از یه مادر که تازه نوزادش رو به دنیا اورده بپرس


 

اگه میخوای ارزش یک ماه رو بفهمی ...از یه مادر که نوزاد نارسی رو به دنیا آورده بپرس

 


.اگه میخوای ارزش یک ساعت رو بفهمی ...از عاشقانی که چشم انتظار ملاقات همدیگر هستند بپرس

 


.اگه میخوای ارزش یک دقیقه رو بفهمی ....از کسی که از قطار یا هواپیماش جا مونده بپرس

 


اگه میخوای ارزش یک ثانیه رو بفهمی ...از کسی که از یک حادثه ناگهانی جان سالم به در برده بپرس

 


.اگه میخوای ارزش یک هزارم ثانیه رو بفهمی.....از کسی که مدال نقره المپیک رو برده بپرس


 

.وقتی ارزش یه دوست رو میفهمی که از دستش بدی

 


زمان برای هیچکس صبر نمیکنه

وهر لحظه از عمر مانند یک گنج گرانبهاست


 

و وقتی ارزشمندتر میشه که بتونی  اونو  با کسی که برات مهمه

سپری کنی

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:9 توسط نازنین| |
سلااااااااااااام

مبارک باشه......ایشالا به سلامتی..

دیگه دنبال قشنگترین سفره های عقد نباشید

یکی از دوستای من با قیمتای بسیارمناسب یه سفره هایی میندازه که از تعجب میترکید

من چون خودم کارشو از نزدیک دیدم تایییدش میکنم

حالا اگه دنبالش هستید به من بگید تعارف نکنین

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:25 توسط نازنین| |
سلام فقط اومدم بگم که به علت یه سری از مشکلات امکان اپ و گذاشتن کامنت وجود ندارد

حالم خوبه نگران نباشید

احتمالا مدیریت وبلاگ به یکی از بهترین دوستام واگذار میشه

خیلی محترمانه صحبت کردم ببخشید  پررو شٌدید

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:8 توسط نازنین| |

 

زندگی یه بازی که خدا واسه ما آدما گذاشته که بیکار نشینیم ، یه بازی فکری ، مثه همونایی که مامان باباها وقتی بچه بودیم واسمون خریدن ، زندگی اونطوریام که میگن سخت نیست یعنی اگه واقعاٌ اینطوری فکر کردین واقعاٌ بی انصافی کردین... آخه خدا چطوری دلش میاد که ماهـارو بـرنجونه ؟!  اونم ماهایی که به خاطرمون اون فرشته هایه پاک و معصوم به پـامــون سجده کردن  ، ماهایی که خدا به خاطرمون یکی از فرشته هاشو از بهشت اخراج کرد ؛ زندگی سخت نیست ما ها سختش می کنیم مایــیم که پـیچـیـدش میکنیم ! از بی کاریمونه !

این جــبر زمونه هم که میگن تلخه باور داشته باشین به اون تلخیایی که میگن هم نیست اصلاٌ جبری در کار نیست !

تویه بازی زندگی یه ســری اشـتـباه ها میکنیم که واسمون تلخ تموم میشه ومـیـندازیم تقصیر زمونه و اِسمشـو میــذاریم جبر زمونه ! ! !  ببین عزیزکم دنیا شیرین تر و قشنگتر ازاین حرفـاس که بخواد با اشـتباه ما تلخ بشه و به  مشــکلات زندگی تبدیل بشه

<<شک داری امتحان کن همین الان حرف اول مـُــشکلاتُ بردار >>

عشق و عاشقی عیب نیست ؛ هرکی میگه گناههِ که ، عاشق خدا نیست .

همین دوستی و عاشقی همین که خیلی ها اونــو بَد مـیـدونن و نــُچ نــُچ میکنن اشکال یا گناهه کبیره نیست !

اینم یکی از بازی هایی هست که خدا واسه ماها طراحی کرده  که بتونیم  با اون

 نیمه گمشده ی خودمون پیدا کنیم .

 آخه نیمه گمشده که مرگ و مردن نیست که بگیم شُتری ِ که آخرش در خونه ی همه می خوابه  آخه مرگ  که دست ما نیست که بخوایم انتخابش کنیم اما پیدا کردن وصله تن ِ آدم دست ِ خودمونه ...

این بازی قشنگ به جـُـز پیدا کردن ِ همسفر ِ زندگی بهمون کمک میکـنه که کم کم با دلمون عاشق نشیـم چون کاره دل عاشقی ِ بهمون کمک میشه که عقل و منطقمون به احساسمون چیره بشه .

حداقلش این بازی اینو بهمون یاد میده که هوسُ با عشـق اشتباه نگـیریم ، حـُـرمــت عشق بالاتر از این حرفاس خرابش نکنیم ...

نترس اگه بازی کردی و باختی ؛ نشکن ، پاشو این بازیو ادامه بده وسـط ِ راه ولــش نکن به امان ِ خدا !! انجام بده تا تو ببری ...

 <<<<<<هی این حرفارو بد برداشت نکنین !! نکنه تویه این بازی دل کسیُ بشکنین

چون قانون این بازی اینه که هر چقدر بتونی محبت کنی تازه این بازی هم مثه بازیایه دیگه امتیاز منــفی داره  مبادا کاری کنی که بعداً پشیمون بشی فرصت زندگی  محدود تر از اینه که جبران کنی >>>>>>

حالا اگه این وسط دو نفر بهم نرسن تروخدا نندازین تقصیره خدا به همون خدا قسم که  خدا دوست داشتنی تر و مهربون تر از این حرفاس که بخواد دلارو از هم جدا کنه ، مگه اینکه اون دلا حقـیقـتا ً همدیگرو نخوان...

 دیگه نمی تونم مهربونیایه خدامــونــو توصیف کنم هیشکی نمی تونه ،

  فقط اینو میشه گفت که خدا با من و تو وهمه ی کسایی هست که واقعاٌ واسه هم آفریده شدن .

پ . ن : خطاب به همه کسایی که ادعای عاشقی میکنن اما اونو به بازی میگیرن   

 پ . ن : خطاب به کسایی که  خدارو مقصر جدایی میدونن

 پ . ن : عشق پاکه ، مقدسه ... ترو خدا زشتش نکنین ...خرابش نکنین.. حداقل حُرمت بازی خدارو نگه داریــــم .

  

.:والــــســـلام :.

 

 

  

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:47 توسط نازنین| |

 

هیچوقت شده از دلم بپرسی چقدر دوستت دارم؟

هیچ موقع نفـهمیدی که این دل دیوونه ی من تنها تورو می خواد...

اصلآ فهمیدی این انتظار برای رسیدن ِ واقعی به تو چقدر برام سخته ؟

فکر می کنم هنوزم عشق منُ باور نکردی و هنوز نـفـهمیدی که من از همه عاشق ترم

و

 بیشتر از

 همه کـَس دوستت دارم

کاش می دونستی دل ِ دیوونم فقط تورو می خواد ؛ کاش منو ، حرفامو ، دوست داشتـنمو باور می کردی

هیچ میدونی توی ِ این دل ِ کوچیکم چی میگذره ؟

 اصلآ می فهمی از تو چی میخواد ؟

تا حالا شده دلتنگم بشی ؟

این حرفام شعار نیست این حرفارو دل میگه و من مینویسم

هیچ وقت ندیدی که چقدر شب و روز همین دلم دلــتــنـگت بوده ...

ای کاش از دلم میپرسیدی چقدر تورو دوست دارم حداقل تنها خوبــیش این بود که کمتر با حرفات منو میرنجوندی !

من هیچ موقع نخواستم بهت دروغ بگم اگه حرفی زدم راستشو گفتم یا اگه نمیشد بگم از گفتنش طفره رفتم ؛ مگه نه ؟

تو از من چی دیدی که از من می خوای روراست باشم ؟؟

بگذریم دیگه گله ای ندارم ؛امـا صبر کن ! هنوز دل عاشقم حرف داره باهات ! گوش کن خوب گوش کن ببین چی میگه و چی می خواد ازت ؛ نترس دل من پرتوقع نیست !!!

این دل عاشقم میگه هیچوقت حتی واســـه یک لحظه تنهاش نذار ، اون فقط تو رو می خواد

میگه منو باور کن و باور داشته باش که جز تو کسی نیست  واین دلم فقط بهونه ی تو رو داره

میگه حالا که اومدی و تونستی منو عاشق کنی ؛ رفیق نیمه راه نشو

راستی گلــکم یه خواهش

نذار هیچ حرفی توی دلت بمونه ؛ اگه ازم گله ای داری بگو اگه ازم دلخوری بـــگو گوش میکنم

این نواهای عاشقونه ای بودن که از اعماق دلم بودن ...

دلم رو توی آغوشت بگیر و گرماشو حس کن ...

این دل ، همین که الان تویه آغوش مهربون تو هستش می خواد تا ابـــــــد برای تو یـــکرنــگ و عاشق بمونـــه ...

پس اونو واســه همیشه پیش خودت نگه دار

مواظب قلب کوچیکم بــاش که نشکــنه

 

 

 

بــا تــمام وجــودم دوستت دارم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:38 توسط نازنین| |

              

من هستم و تو هستی و یک فاصله بین ما

من تنها هستم و عاشق هستم و دلتنگ تو

هیچ وقت بهت نگفتم امّا بدونی بد نیست

لحظه هایی بود که هروقت دلتنگت میشدم کارم گریه کردن بود و غصه خوردن وکفر گفتن   

امـــا مدتیه که کمتر دلتنگت میشم

 آخه با خدا آشتی کردم  همش سر سجاده عشق سجده میکنم و تورو دعا می کنم

با خدا راز و نیاز می کنم

کار من شب و روز شده درد و دل با خدای مهربونم

پیش خدای خودم سجده میکنم وازش به خاطر اینکه با من و   تو هستش تشکر میکنم

 و اینکه روزی ما رو به هم میرسونه ...

من که به فرداهای باهم بودنمون امیدوارم  و توهم امید وار بــاش

من هستم و روز و شب رازونیاز با خدا ؛ یک دل پر از راز دارم و تو هستی که تنها نـیــاز منی

بعد از ذکر خدا اسم مقدس تورو زمزمه میکنم ؛ برای خـــدا و برای دلم

ای خـــدا ما رو به هم برسون...

تو که مهربونترینی تو که بخشنده تــرینی  اصلاٌ همه ی عاشقای راست راسَــکیوُ بهم برسون

آخــه خدا جونم تنها امیــد ما فـــقـــط تو هستی

تنــها تویــی که مـیــتــونی خوشبختیــمون تضــمین کنــی

عــشــق ما پاکه ؛ قبلــه ی ما مـقــدسه ؛ این قشنگترین لحظــه عاشقیست

آره گل همیشه بهارم وقتی با خــدا درد ودل می کنم احساس آرامش میکنم

میدونی احساس می کنم  قفط اونه که درد دلم می فهمه و میدونه که چه آرزوهایی دارم

کار من شب و روز دعاست ؛ به خدا عشق ما بــی ریاست

عشق ما مقدس است ؛ خدا با ماهستش ؛ همین برای من و تو بســـه

آره سجده میکنم در برابر او ؛ دعا میکنم تو رو و راز دلم رو بهش میگم

و ازش میخوام که منو به تنها آرزوم که رسیدن به تو هست برسونه ... 

 

 

  

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:51 توسط نازنین| |

 

تو عشق منی ؛ تو مالِ منی

هیشکی به جز تو نمی تونه بیاد تویه قلبم ؛ دیگه هیشکی نمی تونه منو اسیره قلبش کنه

تو تونستی منو با معنایه دوست داشتن آشنا کنی مهربونم

تو کسی هستی که تونستی منو از سراب تنهایی نجاتم بدیُ بشی تنها بهونه واسه نفس کشیدنم

همه ی دنیا یه طرف ؛ تو که خودت شدی دنیایه من یه طرف

من اون دنیارو نمی خوام ارزونیه بقیه . من دنیایه خودمو می خوام

اگه می گم تورو می خوام ناراحت نشو آخه توتنها لیاقت قلبِ کوچیکِ منو داری

اگه می گم تورو می خوام واسه اینه که میدونم تو پاکترین عشق روی زمینی

می دونی من تنها با تو عاشق ترینم اگه یه روزی تو نباشی من...

 اگه تو همسفر جاده زندگی من باشی و شریک لحظه هام میدونم خوشبخترینیم

اگه تو باشی زندگی قشنگه ؛ تا هستم منو باور کن که اگه قدر این لحظه هارو ندونی اونوقته که برات یه گمشده میشم

 قدرمو بدون

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:47 توسط نازنین| |

 

 

-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره !!!

-چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ، اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد  !!!

!!! چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مي آد ،اما يك ساعت فيلم ديدن به سرعت مي گذره

-چقدر عجيبه كه وقتي مي خوايم عبادت و دعا كنيم ،هر چي فكر مي كنيم ،چيزي به فكرمون نمي اد تا بگيم ،اما وقتي كه

 مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشكلي نداريم  !!! 

-چقدر عجيبه كه وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبــمان به وقت اضافي مي كشه ،لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمان نمي گنجيم  !!!  اما وقتي كه مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني مي شه ،شكايت مي كنيم و آزرده خاطرمي شويم

!!! چقدر عجيبه كه خوندن يك صفحه يا بخشي از قرآن سختة ، اماخوندن 100 صفحه از پر فروشترين كتاب رمان دنيا آسونه

-چقدر عجيبه كه سعي مي كنيم رديف جلوي صندلي هاي يك كنسرت با مسابقه رو ،رزرو كنيم ،اما به آخرين صف هاي نماز جماعت تمايل داريم  !!! 

-چقدر عجيبه براي عبادت و كارهاي مذهبي ، هيچ وقت زمان كافي در برنامه رومزه خود پيدا نمي كنيم ،اما بقيه برنامه ها رو سعي مي كنيم تو آخرين لحظه هم كه شده انجام بديم  !!! 

  !!! چقدر عجيبه كه شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي كنيم ،اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي كنيم

!!! چقدر عجيبه كه همه مردم مي خوان بدون اينكه به چيزي اعتقاد پيدا كنن يا كاري در راه خدا انجام بدن ، به بهشت برن

-چقدر عجيبه كه وقتي جوكي رو از طريق پيام كوتاه يا ايميل به ديگران ارسال مي كنيد ،به سرعت آتشي كه در جنگلي انداخته شود ،همه جا را فرا مي گيرد ،اما وقتي كه سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن اون فكر مي كنيد

  !!! !!! !!! !!!

خنده داره ... ؟ اين طور نيست ! ؟

داريد مي خنديد ؟

داريد فكر مي كنيد ؟؟؟

نــه  ؛  تأ ســــف آوره

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:47 توسط نازنین| |

 

تو دين « نه » به من دادي ، بابا ، مامان ! من دختر تون بودم .

 راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش

هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ،

 احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ،

من به دنبال دين  آري هستم كه به من نشان بدهد

 كه : چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم  !

به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري » و از تو من يك آري نشنيده ام !


كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد
؟

 من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين

 جهت من ِ كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار

ندارم چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و

سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين

كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به

 قفل در خانه ات پُف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك

 بسته شود نه با پُف !

تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه

ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم

 بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم  !

تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و

 « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني

 و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ،  اما  من - فرزند تو با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم

 تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است

 آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي

پيدا كنم نه با استخاره !!! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به

دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است   ،   نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي

و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است

؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !!!

بابا جون  عزیز من پدر من ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي

كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد حتی اگه

 نويسنده اش به قول تو خود خدا باشه رها كردم و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد

 خواندن مي خورد ،   اوقاتت تلخ نشود  !

 

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:9 توسط نازنین| |

 

چقدر دلم گرفته

نیستی اما من حست می کنم ، باهام حرف نمی زنی  اما من صداتو میشنوم که تویه دلت داری باهام حرف میزنی ،

 نمی بینمت اما با همهً وجود تویه ذهنمی

با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم

چقد دلم واست تنگ شده ،

دلتنگی هم اگه واسه تو باشه شیرینه

 دلم بدجوری گرفته اما الان  تو نیستی باهام

ای کاش الان بودی ...

ای خدا خودت کمک کن ...

کاش میشد به جایه اینکه خاطراتمون ماندگار باشن ولحظه هامون گذرا

برعکس میشد

قشنگ تر بود اگه لحظه هامون ماندگار باشن وخاطرات گذرا

***

خدا جونم این جبر زمونه که می گن چیه ؟؟؟ ها ؟؟؟

 خدایه قشنگم تو که خودت تویه دله ما آدما هستی خودت بهمون کمک کن که صبور باشیم.

                          

من بی تو می میرم نرو ، من بی تو می میرم بمان                         

               با من بمان زین پس دگر ، هر چه تو می گویی همان

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 20:19 توسط نازنین| |

سلام بهونه

مرسی که به کلبه ی مجازی من سر زدی

به جز مطالب این صفحه

تویه آرشیو وبلاگ (قسمت چپ) مطالب ماه مهرُ بخون

 

                           

این اتفاقی نیست ,ما از آن هم هستیم

 

ما از ا زل با عاشقی پیوند می بندیم

 

پای دخیل عشق صدها بند می بندیم

 

من با تو بودم آشنا این اتفاقی نیست

 

تعجیل کن تا صبح فردا وقت باقی نیست

 

من میشناسم هق هق درد آشنایت را

 

گویی که صدها سال می گریم صدایت را

 

هرگز غریبه نیستم با راز چشمانت

 

رقصیده ام من بارها با ساز چشمانت

 

بر پیکر من حسرت دست تو باقی نیست

 

                     ما مال هم هستیم این ها اتفاقی نیست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:53 توسط نازنین| |

سلام بچه ها این دو تا جمله رو خودم گفتم
قشنگن ؟ مگه نه ؟؟؟

***

گذر زمان  خط زدن افکارییست که تا دیروز ارزشمندش می پنداشتیم و رسیدن به اوج ارزشهاست

 

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

 

بعضی اوقات یه فاصله هایی بوجود می آد که بد نیست

این فاصله به تو قدرت دوست داشتن  نشون میده

وقتی که این قدرت باور کردی

او نو قته که این فاصله ها تو رو به دوست داشتنی ها میرسونه

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:39 توسط نازنین| |

 

اخرهاي فصل پاييز يه درخت پير و تنها

تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها

يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم

آخه من ميون برگها فقط تنها تو رو دارم

وقتي برگ درخت رو مي ديد داره ازغصه ميميره

با خدا راز و نياز کرد اون رو از درخت نگيره با دلي خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم

اي خدا کاري بکن که تا بهارهمين جا باشم

برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت

غافل ازاينکه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

باد اومد باخنده اي گفت آخه اين حرفها کدومه با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه

يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون

ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد

تا که باد رفت پيش بارون، بارون هم قصه رو فهميد

بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه

تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد!

به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد

 

*برگ نيفتاد از رو شاخه آخه اين کارخدا بود*

*هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود*

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:33 توسط نازنین| |

 

گفتم:

خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟

گفت:

ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:

پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت:

ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود.

گفتم:

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:

بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی.

گفتم:

پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:

روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چاره‌ای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:

پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:

اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.

گفتم:

ای مهربان ترین، دوستت دارم.

...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:27 توسط نازنین| |

 

                             گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

 

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟

وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.

خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:21 توسط نازنین| |


 
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش


 این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است


بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری  !
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:38 توسط نازنین| |

 

محافظت از دندان ها و جلوگیری از پوسیدگی

دکتر پیتر گوردن رئیس اتحادیه دندانپزشکان انگستان اظهار می دارد: "پس از غذا خوردن، دهان پر از مواد شیرین شده و بزاق دهان حالت اسیدی پیدا می کند، این امر باعث بوجود آمدن پلاک بر روی دندان ها می شود. بوسیدن یک فرایند پاک کننده طبیعی است که به حفظ سلامت دندان ها کمک می کند، جریان بزاق دهان را افزایش بخشیده، و درصد ایجاد پلاک بر روی دندان ها را تا حد بسیار زیادی کاهش می دهد."


از بین بردن استرس


یک بوسه عاشقانه، بهترین روش برای ریلکس شدن و از بین بردن استرس محسوب می شود. مایکل کی مکناب، مشاور روانی معتقد است: "زمانیکه لب ها در حالت بوسیدن قرار می گیرند، تقریباً دهان حالت لبخند زدن را به خود می گیرد، و از آنجایی که احساسات و حرکات بدنی انسان با هم ارتباط نزدیکی دارند، تقریباً غیر ممکن است که یک نفر هم لبخند بزند و هم استرس داشته باشد. در عین حال باید به این نکته هم توجه داشت که تنفس در زمان بوسیدن عمیق تر می شود، عضلات چشم شل شده و در راحت ترین حالت خود قرار می گیرند. این امر بهترین تکنیک برای قطع ارتباط با دنیای پر هیاهوی بیرونی و ریلکس شدن است.


کاهش وزن

چه مدت می توانید این کار را انجام دهید؟ برای اینکه تنها نیم کیلو وزن کم کنید باید 3000 کالری بسوزانید، یعنی چیزی در حدود 30000دقیقه یا همان 500 ساعت. یک بوسه عمیق و طولانی به شدت متابولیسم بدن را افزایش می دهد و سبب می شود تا مواد قندی با سرعت بیشتری در بدن سوزانده شوند. میزان کالری مصرفی، به شدت بوسه بستگی دارد، اما به طور متوسط می توان گفت که در هر 10 دقیقه 10 کالری مصرف می شود.


تاخیر در فرایند پیری


این مورد یکی از مهم ترین مزایای بوسیدن به شمار می رود. بوسیدن به شما کمک میکند تا قدرت ماهیچه های فک و چانه همچنان حفظ شود، به همین دلیل میزان ایجاد چین و چروک در آنها پایین کاهش پیدا می کند.


ایجاد و افزایش تناسب اندام

خوب بهانه ای خوبی برای ورزش نکردن دستتان دادیم! در حین بوسیدن، قلب تند تر می تپد و ضربان آن افزایش پیدا می کند، در این زمان آدرنالین بیشتری آزاد شده و خون با سرعت بیشتری به تمام نقاط بدن پمپاژ می شود. می توان اظهار داشت که بوسیدن از جمله بهترین تمرین های قلبی – عروقی است.


تکلیفتان را با طرف مقابل روشن می کند

در حین بوسیدن می توانید نیازهای جنسی همسرتان را ارزیابی کنید و ببینید تمایلی به ادامه ارتباط دارد یا خیر. روانشناسان معتقدند که اولین بوسه این امکان را برای شما فراهم می آورد که ببینید آیا با طرف مقابل همخوانی دارید یا نه. به نظر می رسد که "بو" تاثیر به یاد ماندنی در ضمیرناخودآگاه انسان ها بر جای می گذارد، بنابراین با تجربه اولین بوسه می توانید تشخیص دهید که فریون شما با شخص مقابل هماهنگی دارد یا خیر و اگر اینچنین نبود در همان آغاز می توانید ارتباط خود را با او خاتمه بخشید.

افزایش اعتماد به نفس


البته اول مطمئن شوید که دندان هایتان ارتودنسی ندارند چون امکان آسیب رسیدن به دندان های خودتان و دهان طرف مقابل وجود دارد. به هر حال یک بوسه عاشقانه می تواند حس خوبی را در شما ایجاد کند. به صورت تئوری می توان این موضوع را اینچنین توضیح داد که در زمان بوسیدن، خوشحال هستید، و وقتی هم که خوشحال باشید احساس خوبی نسبت به خودتان پیدا خواهید کرد و این امر سبب افزایش اعتماد به نفس و عزت نفس شما می شود.

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:47 توسط نازنین| |

همیشه دوستی که میکنی از قلب دوستی کن اگردشمنی میکنی از زنده گی ات بگذر. من این را بخاطری برایت نوشتم چرا که کسی را که از قلب دوست داشتی حتماَ او ترا دوست خواهد داشت.ولی در زمانه امروزی کسی کسی دیگر را از قلبدوست ندارد. چرا که محبت واقعی وجود ندارد. نصیحت من این است که در زنده گی ات همیشه راست کار ـ راست گو و غریب پرور باش.

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:0 توسط نازنین| |

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

 زني در حال عبور او را ديد .

 او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش

 کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم

کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:37 توسط نازنین| |

 

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش

رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او

در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگى شان رفت و مشکل را با او در

ميان گذاشت.

دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت

چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به

من بگو:

«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.

اگر نشنيد همين کار را در فاصله  ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به

همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه  شام بود و خود او در اتاق

تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است.

بگذار امتحان کنم.

سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟

جوابى نشنيد.

بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم

شام چى داريم؟

باز هم پاسخى نيامد.

باز هم جلوتر رفت و از وسط حال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش

فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟

باز هم جوابى نشنيد.

باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.

اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مى گويم: خوراک مرغ!

 

 ****

 

<<نتيجه اخلاقى>>

مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مىکنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در

خود ما باشد.

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:42 توسط نازنین| |

 

خدایا شرمنده ام ...

حرفهایت را شنیده ام و می دانم ...
اما چون کودکی لجباز مسیر خود می روم ،
پشت به تو می کنم به جلوی رویم می آیی ....
چشمانم را می بندم در ذهنم نوازش می کنی ....
فراموشت می کنم لحظه به لحظه به یادم داری ....

بنده تو می فهمد که هر روز کوله بار شرمش سنگینتر از دیروز است ...
به خودت قسم که می فهمد و می داند ، اما ....
چاره چیست ؟

ضعیفم آفریدی ، دست و پایم در زنجیر هوس خلق کردی و میل سرکش پرواز به سویت را در درونم نهادی ...
شکنجه است ؟؟
یا امتحان ؟؟
اما شیرین است !

دوستت دارم که دوستم داری و توجه داری به من ...


نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:34 توسط نازنین| |
عشق: کلمه ای ست که بارها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود

عشق: صدایی ست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند

عشق: نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود

عشق: رنگی ست از هزاران رنگ اما بی رنگ است

عشق :نوایی ست پر شکوه اما جلالی ندارد

عشق: شروعی ست از تمام پایان ها اما بی پایان است

عشق: نسیمی ست از بهار اما خزان از آن می تراود

عشق: کوششی ست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه است

عشق: کلمه ای ست بی معنی ولی هزاران معنی دارد

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:26 توسط نازنین| |
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود.

زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست .

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:59 توسط نازنین| |

 داشتن و به اوج رسيدن،خواستني و تمام نشدني،

حالا اينجا کنار اين همه خاطرات باراني تنها به تو مي گويم دوستت دارم

که مي خواهم بماني ؛بمانم

نه در لحظه ها و ثانيه ها!! که در تمام نفسها بي دريغ تر از هميشه

حضور معطر تو بودن درست آن زمان که نيستي

لحظه ها با بوي خاطراتمان جان مي گيرد

 مي ماند براي من يک نگاه تو

 همين قدر که بدانم هستي کافيست

 حالا همين جا وهر جا که نباشم وباشي

يک حس آشنا مرا با خود مي برد فرياد مي زند که

هستم با تو

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:39 توسط نازنین| |

سخت ترين ديدار 

سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......

بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........

 به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس ....

 ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......

بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........

به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس ....

 

نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:4 توسط نازنین| |

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:11 توسط نازنین| |
           سلام به همه ی دوستایه  گل و همراهای عزیز
متاسفانه یا خوشبختانه من کمتر میتونم آپ کنم چون درسایه  دانشگام کمتر بهم مهلت میده که بیام مطلب بزارم
راستی دیروز عروسی داداشم بود جایه همتون خالی واقعا خوش گذشت
خب دیگه  فعلا   خداحافظ عزیزانم
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:20 توسط نازنین| |
 1- وقتی که تو 1 ساله بودی، اونا(مادرو پدر) بهت غذا ميدادند و تو رو می شستند! به اصطلاح، تر و خشک می کردند ، تو هم با گريه کردن در تمام شب از اونا تشکر می کردی!
 2- وقتی که تو 2 ساله بودی، اونا، بهت ياد دادند تا چه جوری راه بری ، تو هم اين طوری ازشون تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زدند، فرار می کردی!
 3- وقتی که 3 ساله بودی، اونا، با عشق، تمام غذايت را آماده می کردند ، تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازشون تشکر می کردی!
 4- وقتی 4 ساله بودی، اونا برات مداد رنگی خريد ند، تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازشون تشکر می کردی!
 5- وقتی که 5 ساله بودی، اونا، لباس شيک به تنت کردند تا به تعطيلات بری  ، تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازشون تشکر کردی!
 6- وقتی که 6 ساله بودی، اونا، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کردند  ، تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازشون تشکر می کردی!
 7- وقتی که 7 ساله بودی، اونا، برات وسائل بازی بيس بال خريدند ، تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازشون تشکر کردی!
 8- وقتی که 8 ساله بودی، اونا، برات بستنی خريد ند ، تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازشون تشکر کردی!
 9- وقتی که 9 ساله بودی، اونا، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداختند ، تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازشون تشکر کردی!
 10- وقتی که 10 ساله بودی، اونا، تمام روز رو رانندگی کردند تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببرند ،
         تو هم، ازشون تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
 11- وقتی که 11 ساله بودی، اونا تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما بردند، تو هم، ازشون تشکر کردی، ازشون خواستی که در يه رديف ديگه بشينند!
 12- وقتی که 12 ساله بودی، اونا تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشتند ، تو هم، ازشون تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بروند!
 13- وقتی که 13 ساله بودی، اونا بهت پيشنهاد دادند که موهاتو اصلاح کنی ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با گفتن اين جمله: شما اصلاً سليقه ای ندارید!
 14- وقتی که 14 ساله بودی، اونا، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کردند، تو هم،ازشون تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
 15- وقتی که 15 ساله بودی، اونا از سرِ کار برمی گشتند و می خواستند که تو رو در آغوش بگيرند(ابراز محبت کنند) ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با قفل کردن               درب اتاقت!   (نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشوند!)
 16- وقتی که 16 ساله بودی، اونا بهت ياد دادند که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد دادند) ، تو هم، ازشون تشکر می کردی، هر وقت  که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
17- وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اونا منتظر يه تماس مهم بودند ، تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازشون تشکر کردی!
18- وقتی که 18 ساله بودی، اونا ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردی؛ اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش پدرومادرت نيومدی!
19- وقتی که 19 ساله بودی، اونا، شهريه دانشگاهت رو پرداخت كردند، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوندند و وسائلت رو هم حمل کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!)
20- وقتی که 20 ساله بودی، اونا ازت پرسيدند که ، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازشون تشکر کردی با گفتنِ: به شما ربطی نداره !!
21- وقتی که 21 ساله بودی، اونا، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات دادند ، تو هم، با گفتن اين جمله ازشون تشکر کردی : من نمی خوام مثل شما باشم !
22- وقتی که 22 ساله بودی، اونا تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفتند ، تو هم ازشون تشکر کردی وازشون پرسيدی که : می تونید هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنید !
23- وقتی که 23 ساله بودی، اونا  برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه دادند ، تو هم، ازشون تشکر کردی با گفتن اين جمله، پيش دوستات : اون اثاثيه ها زشت هستن !
24- وقتی که 24 ساله بودی ، اونا دارايی های تو رو ديدند و در مورد اينکه در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی ازت سئوال کردند، تو هم با دريدگی و صدايی (که ناشی از خشم بود)فرياد زدی :پدر، مــادررر، لطفاً !!
25- وقتی که 25 ساله بودی، اونا کمکت کردند تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی و در حالی که گريه می کردند بهت گفتند که : دلمان خيلی برات تنگ می شه، تو هم ازشون تشکر کردی ؛ اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی !!
26- وقتی که 30 ساله بودی ، اونا از طريق شخص ديگه ای فهميدند که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زدند ، تو هم با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی : "همه چيز ديگه تغيير کرده " !!
27- وقتی که 40 ساله بودی، اونا بهت زنگ زدند تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنند، تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازشون تشکرکردی !!
28- وقتی که 50 ساله بودی، اونا مريض شدند وبه مراقبت و کمک تو احتياج داشتند ، تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن ، ازشون تشکر کردی !!

و سپس، يک روز، اونا، به آرامی از دنيا ميرن . و تمام کارهايی که تو(در حق پدرو مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه پدرو مادرت،هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهشون محبت کنی...
واگه زنده نيستند ، محبت های بی دريغشون رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به پدرو مادرت محبت کنی و اونارو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه پدرو مادر داری!!!!!
 
 

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:3 توسط نازنین| |

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
 

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.


مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .


 

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:51 توسط نازنین| |

سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.

پرمعنی ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.

عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.

بی رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.

نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.

بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.

پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.

سازنده ترين کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.

روشن ترين کلمه((اميد)) است...به آن اميدوار باش.

ضعيف ترين کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.

تواناترين کلمه((دانش)) است...آن را فرا گير

. محکم ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.

سمی ترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش.

لطيف ترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.

ضروری ترين کلمه((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن

. سالم ترين کلمه((سلامتی)) است...به آن اهميت بده.

اصلی ترين کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.

دوستانه ترين کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.

زيباترين کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش.

زشت ترين کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنين شود؟؟

موقر ترين کلمه((احترام)) است...برايش ارزش قايل شو.

آرامترين کلمه((آرامش)) است...به آن برس.

عاقلانه ترين کلمه((احتياط )) است...حواست را جمع کن

. دست و پا گير ترين کلمه((محدوديت)) است...اجازه نده مانع پيشرفتت شود.

سخت ترين کلمه ((غير ممکن)) است...وجود ندارد.

مخرب ترين کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.

تاريک ترين کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترين کلمه((اضطراب)) است...آن را ناديده بگير.

صبور ترين کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.

با ارزش ترين کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.

قشنگ ترين کلمه((خوشرويی)) است...راز زيبايی در آن نهفته است.

رسا ترين کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع هميشه بهتر از يک فرد بودن است.

محرک ترين کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.

و هدفمند ترين کلمه((موفقيت)) است...پس پيش به سوی آن.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:0 توسط نازنین| |

اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:21 توسط نازنین| |

مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود  که ماشين  اسپرت  زيبايي ،  پشت  هاي يک  نمايشگاه  به  سختي را جلب کرده  بود و از ته  دل آرزو مي کرد  که روزي صاحب آن ماشين  شود  .

مرد جوان  ، از پدرش  خواسته  بود  که  براي هديه  فارغ  التحصيلي ، آن  ماشين  را برايش بخرد . او مي دانست  که پدر توانايي خريد  آن را دارد  .

بلاخره  روز فارغ التحصيلي فرار سيد  و پدرش او را به  اتاق مطالعه  خصوصي اش فرا خواند و به او گفت  :  من از داشتن  پسر خوبي مثل  تو بي نهايت  مغرور و شاد  هستم  و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا  دوست دارم  . سپس يک جعبه  به دست  او داد . پسر , کنجکاو ولي نااميد . جعبه  را  گشود  و در آن يک انجيل زيبا ,  که روي آن  نام  او طلاکوب شده بود ,  يافت  .

با عصبانيت  فريادي برسر پدر کشيد  و گفت  :  با تمام  ما و دارايي که داري ،  يک  انجيل  به من ميدهي ؟ 

کتاب مقدس را روي ميز گذاشت  و پدر را ترک کرد .

سالها گذشت  و مرد  جوان  در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده  . يک  روز به  اين  فکر افتاد  که پدرش , حتماً خيلي پير شده  و بايد  سري به  او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را  نديده  بود . اما قبل از اينکه  اقدامي بکند  ، تلگرامي به  دستش رسيد  که خبر فوت  پدر در آن بود  و حاکي از اين  بود  که در , تمام اموال  خود را  به  او بخشيده  است . بنابراين  لازم  بود  فوراً خود را به خانه برساند  و به  امور رسيدگي نمايد .

هنگامي که به  خانه پدررسيد  . در قلبش احساس غم و پشيماني کرد . اوراق و کاغذهاي مهم  پدر را گشت  و آنها را بررسي نمود  و در آنجا ،  همان  انجيل  قديمي را باز يافت  . در حاليکه  اشک  مي ريخت  انجيل  را  باز کرد  و صفحات  آن را ورق زد و کليد  يک ماشين  را پشت  جلد آن  پيدا کرد . در کنار آن ،  يک برچسب با نام همان نمايشگاه  که ماشين  مورد نظر او را داشت  ، وجود  . روي برچسب تاريخ  روز فارغ التحصيلي اش بود  و روي آن نوشته  شده بود :  تمام مبلغ پرداخت شده  است  .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان  و جواب مناجاتهايمان  را از دست داده ايم  فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم  رخ  نداده اند ... ؟؟؟ !

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:58 توسط نازنین| |

بهش فکر کن

تــا حـالا فـــکر کــردی عـشــق یـعـنــی چــی؟

عـشــق یــعـنــی ایـنـکــه


یــکــی بــهــت بـگــه از رنــگ لـبــاست خــوشـش

مـیـــاد و تــو هــم از

اون بــه بـعــد هـمـیـشـــه هـمــون رنـگــو بـپــوشــی!

تــا حــالا دلـتـنــگ کـســی شــدی؟

اصــلا مــی دونـیــد دلتــنـگــی چـیــه؟

اونـهــم ازبــدتــریــن نــوعـــش؟

بــزرگـتـــریــن دلـتــنــگی ایــنــه کـــه بــدونـــی

اون کــسـی کــه دوسـش داری هـیــچ وقــت مــال تــو

 نـمــیـشــه.

ایـنکــه بـد ونــی یــه روزی از کــســـی کـه دوسـتــش

 داری بـایــد جــدا شــی

حــالا چــه بـخــوای چــه نـخــوای.

تــا حــالا فـکــر کـردی خــوشـبـخـتی

یـعـنــی چـــی؟

خــوشـبخـتــی یـعـنــی ایـنـکــه 

 یــکــی یـه گــوشــه ی

دنــیــا بــاشـــه کـه دوســت داشــتـــه بــاشــه،یـکــی بــاشــه کــه پــنــاه

خـسـتــگـــی هــات بـاشــه،یــکی بــاشــه کــه نـگـاهــش وجــودتــوگــرم کــنـــه.

تـا حــالا فــکر کــردی آرامــش یـعــنــی چــی؟

آرامـش یـعـنـی ایـنــکــه

 هـمـیـشــه تــه دلــــت مـطـمـئــن بــاشــی کــه تـــوی سـیـنـۀ

کـسـی کــه دوسـش داری یــه خــونــۀ گــرم داری.

تــا حــالا فــکر کــردی

زنــدگــی یـعــنــی چــی؟

زنــدگــی یـعــنــی ایـنـکـه هـمــۀ عـمــرت تـلاش

کـنــی و جــون بــکـنــی بــرای بــه دســت آوردن اون چــیــزی کــه بـهــش

ایـمــان داری،زنــدگــی یــعـنــی ایـنــکه خــودتـو دوســت داشـتــه بـاشـی

بــرای ایـنـکه تــوی دلــت عــشــق اون اســـت.

تــا حــالا فـکــر کــردی

هــدف یــعـنــی چــی؟

هــدف یـعـنـی صـبــح کــه از خــواب بــیــدار میشی

بــدونــی اون روز بــایــد چــی کــار کـنــی،بـدونــی

 اون روز بــایـد از کـدوم

مـسـیــر ردشــی تــا یــه تـلـفــن کــارتــی داشـتـه بـاشــه!

تـا حــالا فــکر

کــردی انـگـیــزه چــیــه؟

انـگـیــزه اونـه کــه وقـتــی مـی خــوای بــری ســر

قــرار صــد بــار بــری جــلــوی آیـنـــه و لـبـاستــو چـــک کــنــی!!!!

تــا حــالا فـکــر کــردی کــه قسـمــت یـعـنــی چــی؟

قــسـمــت یـعــنــی ایـنـکــه

 هــمــه تـنـبـلـی هــا و بـی عــرضـگـــی هـــا رو

بـنـدازی گــردن

روزگـار،یـعـنـی بـشـیـنـی مـثــل بــد بـخـتــها بــه از

 دست دادن مـحـبـوبــت

راضــی بـشــی.

 بــه ســرنــوشــت چــی؟

 بــه اون فـکـــر کــردی؟؟؟؟

ســرنــوشــت دیــگــه اونــی نـیـســت کــه از ســرت

 نــوشــتـــه...

ســرنــوشــت یــعـنــی ایـنـکــه یــه روز جــلوی

 چــشــات رفـیقــت و تـنهــا

رفـیـقـت تـنـهــات بـذاره و بــگـه

<< ایـن بــازی روزگــاره....>>

حـالا بــه خـودت فـکـر کـن!!

خــودتــو تــا حـالا مــعنـی کـردی؟

و انـسان یـعـنی هـمیــه

انـتــظــــار......انـتـظـــار....انـتـظـــار.........


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:17 توسط نازنین| |

 

 
نمي خواهي شروع کني ؟

 

مي گن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟
اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت.
مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولي مدتي که گذشت خوابش برد.
نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت.
مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود، آهي کشيد وگفت :
اي دل غافل يار آمد وما در خواب بوديم .
و افسرده و پريشون برگشت به شهر.
در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد :
چرا اينقدر ناراحتي؟
و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت :
اين که عاليه !
آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !
دليل اول اين که :
خواب بودي وبيدارت نکرده !
و به طورحتم به خودش گفته :
اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟
و دليل دوم اينکه :
وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري!
مجنون سري تکان داد و گفت :
نه!
اون مي خواسته بگه :
تو عاشق نيستي!
اگه عاشق بودي که خوابت نمي برد!
تو رو چه به عاشقي؟
بهتره بري گردو بازي کني!


آره عزيز دلم بايد حواسمون رو جمع کنيم .
نکنه خوابمون ببره !
نکنه فرصتها رو از دست بديم.
نکنه وقتي بيدار بشيم که ديگه کار از کار گذشته باشه !
و بايد بدونيم ، هر ثانيه از زندگي ما لحظه اي بي نظير و تکرار نشدنيه.
و از اون لحظه هاي ناب ، بهترين استفاده رو ببريم.
پس بيا از همين لحظه شروع کنيم.

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:22 توسط نازنین| |


راز عشق در تواضع است
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست 
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد

***

راز عشق در احترام متقابل است
احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند
گر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است
با احترام به نظریاتش گوش کن
حترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد

***

راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیرید
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است

***

راز عشق در این است که
هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را
خوشحال کند
کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین
 ، لبخندی از روی محبت .

***

راز عشق در این است که
رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید
بذر علاقه ها و عقیده های تازه را
بکار که زیبایی بروید .
ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ،
غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود
برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به
مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

***

راز عشق در خوش مشربی است .
شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در
مراقب شوخی هایت هم باش
شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی
نیت باشد ،نه نیشدار .

***

راز عشق در این است که
حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری
آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات
کوچک و زود گذر نیست ؟

***

راز عشق در این است که
طرف مقابلت را تحسین کنی
هر گز با فرض این که خودش این چیز ها
می داند ،از تحسین غافل نشو
مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص
بگویی : دوستت دارم .
گر چه احساسات بشری به قدمت نسل
ست ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند

***
 
راز عشق در این است که
ر سکوت دست یکدیگر را بگیرید
کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید
راز عشق در استواری است .
در فصول مختلف زندگی ،
عشقتان را مانند کوه بلندی استوار
مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر
و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید
که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به
دور آن گردش کنند.

واسه تو به امید تو به عشق تو

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 2:31 توسط نازنین| |

  عاشقانه ها  

 

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند

***

اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسيي اونجا نيست

***

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود

***

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد

***

هميشه هر چيزی را که دوست داری به دست نمی آوريم پس بياييد آنچه را که به دست می آوريم

***

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده ای

***

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم.

***

تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني

***

اگر كسي را دوست ميداري تركش كن. اگر قسمت تو باشد باز ميگردد. اگر هم باز نگشت يعني به تو تعلق نداشت. پس همان بهتر كه رفت

***

اگه 1 روز نتونستی گناهه کسي رو ببخشی از بزرگيه گناهه اون نيست از کوچيکيه قلبه تو!

***

عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد

***

هميشه هر چيزی را که دوست داری به دست نمی آوريم پس بياييد آنچه را که به دست می آوريم دوست بداريم.

***

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند.

***

دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج ...است

(دکتر علی شریعتی )

 

نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 2:4 توسط نازنین| |
  
 

حالا وقتشه تو فکره هرچی هستی بی خیالش شی و بخندی

یه آقاهه میره سربازی، دور کلاش قرمزی ، آچین و واچین ... با صدای چی ؟ با صدای مرغ ... یه مرغ دارم روزی 2 تا تخم می کنه ، چرا 2 تا ؟ چون دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده ... شاید پشت کوه انداختی ؟ نه خیر ، زنجیر منو بافتی ، بله . بابا اومده ، با كی اومده ؟ اون كیه باهاش؟ چی چی آورده ؟ نخود و كیشمیش ، با صدای چی ؟ با صدای گاو ، گاو حسن چه جوره ؟ نه شیر داره نه ............... واقعاً نشستی همشو خوندی ؟!? متاسفم 


اصفهانيه خونش آتش مي گيره . اس ام اس ميزنه به آتش نشاني ميگه : يه خونه آتيش گرفته زنگ بزنيد تا آدرسشو بگم !!


نگریستم به گریستنت، گریستم به نگریستنت، گریستم و تو نگریستی، نگریستم و تو گریستی، گریستم تا نگریستی! مخت چت کرد یا بازم بگم؟ 


اگه گفتي فرقه توپ با تو چيه؟! فرقش اينه که بايد تلاش کني تا توپ گل بشه اما تو خودت گلی!! شک داري؟؟ البته تو حق داری شک کنیا..


تركه ميره ماه عسل برميگرده زنش بهش ميگه چرا منو نبردي ميگه خواب بودي دلم نيومد بيدارت كنم


تركي توي خيابون راه ميرفته تركه مي بينه يك خر پشت سرش راه مياد.تركه به خر ميگه تو كي هستي ...خر ميگه!ها من وجدانت بيدم


یک دختر خانم جـــــوان و تحصيلکرده مســـلط به زبان فرانسه, خوش برخورد و خوش بیان با ظاهری آراسته و آشنا با موسیقی کلاسیک و تبحر در نواختن پيانو , جهت نظافت منزل نيازمنديم 


اگه 5 تا دوست مثل تو داشتم، حتما یه گاوداری میزدم


برو به جهنم ! چون فقط تو می تونی اونجا رو بهشت کنی.


تا حالا يه قورباغه كه زير پلاستيك پرس شده ديدي؟ يه نيگاه به كارت مليت بنداز............


 
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:42 توسط نازنین| |